داستان تبر

داستان تبر


سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد ... استوار بودم و تنومند !


من را انتخاب کرد ...


دستی به تنه ام کشید، تبرش را در آورد و زد ... زد ... محکم و محکم تر ...


به خود میبالیدم، دیگر نمی خواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود

!


سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او

تنومند تر بود ...


مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته

سیاه مدرسه ای، نه عصای پیر مردی ...


خشک شدم ..


بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ...


ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !


ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز ... زخمی می شود ... در آرزوی

تخته سیاه شدن، خشک می شود !!!!


 

/ 27 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

میخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود عشق, تنها در آغوش مادر خلاصه میشد بالا ترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود بدترین دشمنانم, خواهر و برادران خودم بودند تنها دردم, زانو های زخمی خودم بود تنها چیزی که میشکست, اسباب بازی هایم بود... متنی که گذاشتی به جد میگم فوق العاده است...تبریک به این سلیقه[لبخند][چشمک]

پرنیا

[دلشکسته][دلشکسته][دلشکسته][دلشکسته] چه غمگین! [دلشکسته][دلشکسته][دلشکسته][دلشکسته]

ی عاشق

از این تکرار ساعتها از این بیهوده بودنها از این بی تاب ماندنها از این تردیدها نیرنگها شکها خیانتها از این رنگین کمان سرد آدمها و از این مرگ باورها و رویاها پریشانم … دلم پرواز میخواهد !

ناهید

به خدایت نگو : مشکلی بزرگ دارم به مـشـکلت بگـو : خدایی بزرگ دارم

ناهید

[خرخون] این تو مغز من نمی گنجه د !

پریسا

داداشی برات ایمیل فرستادم منتظر جوابش هستم

ناهید

امام علی (ع) فرمودند: قرآن , داروی دردها و نظام دهنده ی بیان شماست.

nahid

آنچه را نمی توانی فراموش کنی , ببخـش و آنچـه را نمـی توانـی ببخـشـی فراموش کـن...