گورستان غم ها

خداوند هیچ دری را نمیبندد مگر اینکه در دیگری را باز کند

داستان تبر

داستان تبر


سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد ... استوار بودم و تنومند !


من را انتخاب کرد ...


دستی به تنه ام کشید، تبرش را در آورد و زد ... زد ... محکم و محکم تر ...


به خود میبالیدم، دیگر نمی خواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود

!


سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او

تنومند تر بود ...


مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته

سیاه مدرسه ای، نه عصای پیر مردی ...


خشک شدم ..


بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ...


ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !


ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز ... زخمی می شود ... در آرزوی

تخته سیاه شدن، خشک می شود !!!!


 

[ چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ mahdi ]

[ نظرات () ]

درباره من
mahdi
اهل مشهد هستم ﺍﯾﻨﻢ ﺑﯿﻮﮔﺮﺍﻓﯽ ﺑﻨﺪﻩ : . . . . . . . . ﺗﻮ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﻡ ... ... ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ... ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺳﻦ ﺩﺍﺭﻡ ... ﺗﻮ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ... ﺑﺎ ﺭﻓﯿﻘﺎﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻡ ... ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻥ ﻋﻼﻗﻪ ﺩﺍﺭﻡ ... ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ... ﺑﻌﻀﯽ ﺷﺒﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ... ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻧﻤﺮﺩﻡ و اما حرف آخر.... (پسرا یه اصل مهم تو زندگیشون دارن : اگه دستت به چیزی نمیرسه ، پات حتما بهش میرسه !) * * * * * * * خسته ام … مانند دختری که تازه پارک دوبل کرده ! * * * * * * * اینایى که به یکى دست میدن…به یکی پا میدن…به یکی دل.. اینارو اذیت نکنید اینا کارت اهداء عضو دارن ! * * * * * * * * * * * * * * بعضیارو اگه با پودر 24آنزیم هم بشوری بازم لکه ننگشون از زندگیت و گذشتت پاک نمیشه ! * * * * * * * دوست من : مرد بودن به گریه نکردن نیست ، به گریه ننداختنه * * * * * * *
نویسندگان
برگه ها
برچسب ها
ابزارک های وبلاگ
RSS

نایت نما